دستانم آماده ی نوشتناند اما مغزم فرمان نوشتن نمیدهد.
میتوانم ساعتها بنشینم و در مقابل این کلیدها دو دل باشم اما هرآینه آنچه دارد آزارم میدهد را باید بگویم، حتی به پردهای که پشت آن را نمیبینم.
در کاری افراط کردم، ورقهای که نباید را گرفتم و دانشآموز عزیزم را از خود ناراحت کردم و بجای آنکه حرف هایی که میخواست را بگوید، آنها را بلعید، بلند شد، به سمت بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید. دانشآموزان بسیاری تا آن گاه در را پشت سرشان کوبیده بودند، این بار اما سنگینی مشتی را بر سینهام احساس میکردم، قلبم آنی به تنگ آمد.
از سهشنبه سه روز حالم خراب بود، بالأخص شبها که در هوای سرد به تاریکی بالای سرم چشم میدوختم. تصمیم گرفتم نامهای بنویسم. تا به حال پیش نیامده بود که معذرتی را در کاغذ بنویسم. چند سطر مینوشتم و چای را پشت چای میخوردم بلکه کمی از درد وجدان خستهام بکاهد.
دو روز نوشتنش طول کشید، چرکنویس نامه را آنقدر قلمخورد کرده بودم که متن اصلی از زیر آن همه خطخطی ها پیدا نبود.
دو هفته کلاس های حضوری تعطیل شدند و آخرین ویرایش پاکنویس شده ی نامه را در پاکتی گذاشتم و پاکت را در قسمت پشت کیفم.
چند جلسه شد و به کلاسم نیامد.
هر کلاس معتمدی دارد. پاکت را به او سپردم که به «دوستت برسانش».
بعد از ظهرش که به خانه رسیده بودم، پیامرسان مدرسه را طبق عادت همیشگی باز کردم که ناگاه با پاسخ نامهام مواجه شدم.
آمدم سریعاً جوابی بنویسم و خود را از این برزخ برهانم که بعد از خواندن تشکرش از نوشتن نامهام به سطری رسیدم که نوشته بود «بسیار متأثر شدم و کلی گریه کردم».
ندانستم چه بگویم، چه بنویسم. با خود گفتم کاش دستم میشکست آن نامه را نمینوشتم. چند بار پله های حیاط را بالا و پایین کردم، چند بار بغضی آمد همانند همان بغض هایی که از دلتنگی بچههای روستا به سراغم میآمدند. خودم را جمع کردم و به سختی پاسخی نوشتم.
حال نشستهام و به قلبم و زخم جدیدش خیره ماندهام.