غلام غمگین غم

خم به ابروی قلم چون می‌شکافد جان کاغذ را

غم در اعماق دلم چون نقش گردد جان کاغذ را

می‌سرایم تا که افزون‌تر شود غم پشت غم، غم را

چون به اهرام ثلاثه برده برده سنگ و هم غم را

غم سرایم رخنه‌وارانه انیس دل کنم غم را

چون به اهرام ثلاثه برده، برده گشته‌ام غم را

هستی اگر پیدا شو، تا کی نباید باشی.

بی‌شمار باریکه زخم های قلب

بنگر تنش قلبم که چاک چاک پیوسته است

زخم و دمل آنش اما نگسسته است

بنگر به جروحم ز میان حروفم به نوا و به سوزم

به شکایت و هم به خروش و به جوشم

نه سکوتم و هم نه صدایم

نه وجودم و هم نه عدم نه میانم

به گهی به بر و به گهی به زمینم

به گهی به عیان به گهی به نهانم

نه خطم نه خمم نه به ضلع n و نه به دورم

که دمم به دمم به غمم به سکونم

نه آرزو کنم که بدانم به دل ها چه اسراری‌ست

شوم مرهمی اگر، لقد کفانی آری

ماه

CBeQMrl.md.jpg" />چون باد وزید ابر کنار آمد و مهتاب عیان شد

چاک سیه تکهٔ ابری [ روشن شد و خاموش ]

مهتاب برون آمد و ابر آمد و مهتاب نهان شد

چاک سیه کهنهٔ زخمی [ ذا جان شد و ذی هوش ]

ای ابر مرنجان تن عریان مه خستهٔ ما را

کز این همه پیدا و نهانی [ بی‌جان شد و بی‌روح ]

ای باد به آزار تن ابر مرنجان مه ما را

کز ناقصه آغوشی و مستی [ مجنون شد و مجروح ]

احوال

نقش چه زنم بر تن کاغذ؟ کاین حال و هوا نقش ندارد.

قوری به دم چای و دلپیچهٔ دوران بگرفته‌ست خیالم

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

باز هر نفسی بازدمی چون خس و خار است و بیهوده و درد آور و بر جبر سوار است.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

ای که بگذشتی ∴ به دلم ∴ خاطره گشتی، دیگر چه بخواهی ز جانم.

این قلب اگر چه هماره چو سرایت، اما نتواند که تحمل کند آن «خاطره‌داغ»ت چه رسد گرمی جانت. مرا بگذر و بگذار.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

این باد بهار است ولی سردتر از باد خزان است برایم، چون حامل هرچیز به جز عطر و هوایت.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

آنگونه که صاحب ادب از فاقدی فعل بنالد.

آنگونه که صبرش، صاحب ادب از کلْمهٔ فاقد به سر آید.

آنگونه که صاحب ادب از ناقصی وزن بنالد.

من هم ز تو نالم، من هم ز تو نالم.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

جمله ی «مرا بگذر و بگذار» تضمین از شعر آهنگ (ماهی برکهٔ کاشی)

اندر استغراق در اغراق کنایات یومیه

راستش گر گویم به دروغت گویم، راستش می‌گویم

راست‌تر گر خواهی، مر دروغی گویم که دروغی گویم

مصرع دوم را دون مر گر خوانی تو خود این به دانی

یا که بر ظنی حسن، بفریبی، گویی، لفظ مُری گویم

خرده خاطرات دردآور

دستانم آماده ی نوشتن‌اند اما مغزم فرمان نوشتن نمی‌دهد.

می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و در مقابل این کلیدها دو دل باشم اما هرآینه آنچه دارد آزارم می‌دهد را باید بگویم، حتی به پرده‌ای که پشت آن را نمی‌بینم.

در کاری افراط کردم، ورقه‌ای که نباید را گرفتم و دانش‌آموز عزیزم را از خود ناراحت کردم و بجای آنکه حرف هایی که می‌خواست را بگوید، آنها را بلعید، بلند شد، به سمت بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید. دانش‌آموزان بسیاری تا آن گاه در را پشت سرشان کوبیده بودند، این بار اما سنگینی مشتی را بر سینه‌ام احساس می‌کردم، قلبم آنی به تنگ آمد.

از سه‌شنبه سه روز حالم خراب بود، بالأخص شب‌ها که در هوای سرد به تاریکی بالای سرم چشم می‌دوختم. تصمیم گرفتم نامه‌ای بنویسم. تا به حال پیش نیامده بود که معذرتی را در کاغذ بنویسم. چند سطر می‌نوشتم و چای را پشت چای می‌خوردم بلکه کمی از درد وجدان خسته‌ام بکاهد.

دو روز نوشتنش طول کشید، چرک‌نویس نامه را آنقدر قلم‌خورد کرده بودم که متن اصلی از زیر آن همه خط‌خطی ها پیدا نبود.

دو هفته کلاس های حضوری تعطیل شدند و آخرین ویرایش پاک‌نویس شده ی نامه را در پاکتی گذاشتم و پاکت را در قسمت پشت کیفم.

چند جلسه شد و به کلاسم نیامد.

هر کلاس معتمدی دارد. پاکت را به او سپردم که به «دوستت برسانش».

بعد از ظهرش که به خانه رسیده بودم، پیام‌رسان مدرسه را طبق عادت همیشگی باز کردم که ناگاه با پاسخ نامه‌ام مواجه شدم.

آمدم سریعاً جوابی بنویسم و خود را از این برزخ برهانم که بعد از خواندن تشکرش از نوشتن نامه‌‌ام به سطری رسیدم که نوشته بود «بسیار متأثر شدم و کلی گریه کردم».

ندانستم چه بگویم، چه بنویسم. با خود گفتم کاش دستم می‌شکست آن نامه را نمی‌نوشتم. چند بار پله های حیاط را بالا و پایین کردم، چند بار بغضی آمد همانند همان بغض هایی که از دلتنگی بچه‌های روستا به سراغم می‌آمدند. خودم را جمع کردم و به سختی پاسخی نوشتم.

حال نشسته‌ام و به قلبم و زخم جدیدش خیره مانده‌ام.

لزوم مداخله ی شخص ثالث

هر بار باید شخصی دیگر دستش را بیاندازد تا نجاتمان دهد. ما وقتی تنها می‌شویم همدیگر را فلج می‌کنیم. نمی‌دانم ناخودآگاهم با من چه پدرکشتگی ممکن است داشته باشد که چنین زمین گیرم کرده.

شخص دیگری نباشد، افسردگی ادامه دارد. شخص دیگری نباشد حرکتی نیست و اگر بادی باشد، باد گرم است، نبودش بهتر از بودش است.

انسان های کمی می‌شناسم که دکتر باشند، دکتر های کمی می‌شناسم که متخصص باشند، تعداد کمتری از این کم‌ها جراح می‌شوند و شاید هیچ دکتری از این ها را نشناسم که بتواند سینه ی خودش را بشکافد و قلبش را با دست خود بخیه بزند.

افسردگی خود درمانی ندارد. «خود» خود مشکل است.

نیازی به دکتری دیگر دارد. فردی از بیرون. خوب یا بد. هرچه باشد، باشد، بیرون از خود باشد، به نظر کفایت می‌کند.

Note on the certain people with certain blood relations to me

It's so painful. I couldn't understand what xf(x) could possibily mean. if x is the pain and f(x) is the reminder of pain, I can stand one of them, but I am unable to withstand them both. I agreed not to blame them. I had indeed convinced myself it wasn't their fault. I do believe so, by the way, most of now.

But there are times, I find myself imagining their possible excruciatingly hard ending of theirs. My head keeps rupturing them. Oh how beautiful litrature becomes when induced by pain. My head hurts. My head is hurt. Maybe it is not about me.

Maybe my head is the one not forgiving.

Not forgiving me.