چیزی که من و شوپنهاور و میرزاخانی مرحوم را و میرزاخانی های زنده را و شما را و کانت را و دکارت را در یک مجموعه جمع میکند ویژگی «وجود»مان نیست. بلکه این نفهمیمان نسبت به حقیقت است. تنها کار که میشود کردن، میتوان فقط «ادعا» کرد که حقیقت این است. ما به حقیقت محض (در صورت وجود [نه آن وجود]) دست نمییابیم. در تلاشیم که به آن دست یابیم.
شاید در تلاش نیستیم. خب باز با بیتلاشیمان داریم ادعا میکنیم که به حقیقتی دست یافتهایم. آن حقیقت نیهیلیسم نام دارد. حال کاری به پارادوکس تسلسل واری که با خود تولید میکند و اکنون متجهش شدم ندارم. [اگر همه چیز پوچ است پس همین حقیقت نیز پوچ است پس این حقیقت معنی دارد(ولی باز معنی داشتن همه چیز پوچ است از پوچ بودن همه چیز نمیکاهد)]. پس ناگزیر به حقیقتی آویختهایم و حتی نبود حقیقت خود حقیقتی است.
اما چرا بقیه ی حقایق را به تکیهگاه تعبیر میکنم و نیهیلیسم را به سیاه چاله؟ نمیدانم. شاید با بقا تعارض دارد. یا شاید با آنچه ذات میخوانندش تعارض دارد.
نیهلیسم ورطهای مهلک و سیاهچالهای است که آدمی را درون خود میکشد. ورطه ی مهلک چون میگوییم به ذهن چنین متبادر میشود که بد است. ورطه ی هلاک کننده تنها زمانی بد است که ثابت کرده باشیم مرگ بد است. اما نیهیلیسم نمیگوید که مرگ خوب است. میگوید مرگ بد نیست. اما چرا اکثر نیهیلیست ها(قابل مناقشه و حتی رد) مرگ را بهتر از زندگی میدانند؟ زندگی را همه سختی میبینند یا از آن خسته میشوند؟
آیا آدمی از بدو تولد به دنبال معنا است؟ آیا لزوم نیاز به معنا تاوان خودآگاهی است؟
و کلام آخر اینکه در بررسی فلسفه ی فلسفه ها فقط میتوان پرسید و نمیتوان جواب داد.