نهیلیسم پلاس

آدمی فکر می‌کند نکند این معانی‌ای که در زندگی هست برساخته ی ذهن خودش برای قابل تحمل تر کردن زندگی است و یکهو همه چیز پیش چشمش بهم می‌ریزد و بهم می‌خورد.

یکهو افسردگی را، یأس را‌، بیچارگی را با هم دچار می‌شود. تضمینی ندارد زندگی معنی داشته باشد ولی زندگی با تعمق خوبی پوچ می‌نماید. آنطرف را هیچکس ندیده است اما هوای اینطرف را هر روز می‌شود تنفس کرد. متعفن زندان دنیا را. آلودگی آن را. بی‌عدالتی آن را...

آرزو

چه می‌شد اگر روزی من استاد دانشگاه شوم؟ چه می‌شد اگر نام من در قرعه کشی درمی‌آمد؟ چه می‌شد فلان شود تا خوشحال تر باشم؟ و...

وقتی نیهیلیسم می‌آید بهتر است با این آرزوی های گوگولی وداع شود زیرا در پوچی دیگر آرزویی نیست.

استاد دانشگاه شوم که چه؟ قرعه کشی را برنده شوم که پول دستم آید که چه؟ فلان شود که بهمان شود که این شود که آن شود که .... که چه؟ً!

این پسوند [که چه] سرآغاز انفعال است. انفعال افراد، انفعال جوامع، انفعال ملت ها. البته قبل تر بحث کردم که در نیهیلیسم انفعال و فعل به یک اندازه و به یک ارزش هستند و هردو پوچ‌اند.

اما فعل «انرژی» می‌خواهد. کاری هم که انرژی بخواهد باید «بیارزد» یا همان «ارزش» داشته باشد. و کاری که پوچ است ارزشش را ندارد.

پس نیهیلیسم می‌کشد. اول روح را و بعد شاید جسم را.

جالب است که ما مرگ روح را آنقدر شیون نمی‌کنیم که مرگ جسم را...

حقیقت محض

چیزی که من و شوپنهاور و میرزاخانی مرحوم را و میرزاخانی های زنده را و شما را و کانت را و دکارت را در یک مجموعه جمع می‌کند ویژگی «وجود»مان نیست. بلکه این نفهمی‌مان نسبت به حقیقت است. تنها کار که می‌شود کردن، میتوان فقط «ادعا» کرد که حقیقت این است. ما به حقیقت محض (در صورت وجود [نه آن وجود]) دست نمی‌یابیم. در تلاشیم که به آن دست یابیم.

شاید در تلاش نیستیم. خب باز با بی‌تلاشیمان داریم ادعا می‌کنیم که به حقیقتی دست یافته‌ایم. آن حقیقت نیهیلیسم نام دارد. حال کاری به پارادوکس تسلسل واری که با خود تولید می‌کند و اکنون متجهش شدم ندارم. [اگر همه چیز پوچ است پس همین حقیقت نیز پوچ است پس این حقیقت معنی دارد(ولی باز معنی داشتن همه چیز پوچ است از پوچ بودن همه چیز نمی‌کاهد)]. پس ناگزیر به حقیقتی آویخته‌ایم و حتی نبود حقیقت خود حقیقتی است.

اما چرا بقیه ی حقایق را به تکیه‌گاه تعبیر می‌کنم و نیهیلیسم را به سیاه چاله؟ نمی‌دانم. شاید با بقا تعارض دارد. یا شاید با آنچه ذات می‌خوانندش تعارض دارد.

نیهلیسم ورطه‌ای مهلک و سیاه‌چاله‌ای است که آدمی را درون خود می‌کشد. ورطه ی مهلک چون می‌گوییم به ذهن چنین متبادر می‌شود که بد است. ورطه ی هلاک کننده تنها زمانی بد است که ثابت کرده باشیم مرگ بد است. اما نیهیلیسم نمی‌گوید که مرگ خوب است. می‌گوید مرگ بد نیست. اما چرا اکثر نیهیلیست ها(قابل مناقشه و حتی رد) مرگ را بهتر از زندگی می‌دانند؟ زندگی را همه سختی می‌بینند یا از آن خسته می‌شوند؟

آیا آدمی از بدو تولد به دنبال معنا است؟ آیا لزوم نیاز به معنا تاوان خودآگاهی است؟

و کلام آخر اینکه در بررسی فلسفه ی فلسفه ها فقط می‌توان پرسید و نمی‌توان جواب داد.

به نظر می‌رسد هر حقیقتی که می‌سازیم به اندازه ی خود سیاهچاله‌ای را آنطرف تر تولید می‌کند. آن سیاهچاله را عادت کرده‌ایم بد یا شر بگوییم و از آن اجتناب کنیم. ولی این سیاه‌چاله ها لزوما بد نیستند. اعداد منفی بد هستند؟ نه بنا به یک دلیل تولید شده‌اند که اعداد مثبت قرینه‌شان راپوچ کنند و بالعکس. شاید این پوچی یا صفز شر باشد. این هم چیزی است که به راحتی نمی‌توان گفت. اعداد طبیعی را از صفر درست کرده‎‌ایم.

آنچه بدان معتقد هستم، این است که حقیقت هرچه بزرگتر باشد، سیاهچاله ای که درست می‌کند بزرگتر است. اما به عقب تر برگردیم. سوال‌مان بنیادی تر است.

چه باعث می‌شود که هرگاه حقیقتی تولید می‌شود لزوما سیاهاله‌ای داشته باشد؟ چرا حقیقتی نیست که سیاه‌چاله‌ای نداشته باشد.

چرا بین درست و غلط و طیف هایی از آنها احاطه شده‌ایم و راه فراری نیست؟

نمی‌دانم.