طاقتم از فراق طاق اما چندبار که رفته‌ام دیده‌ام مزاحمی اضافه‌ام. دوست‌شان دارم. این را چنان که من می‌دانم نمی‌دانند.

از آزارشان به بودنم واهمه دارم. از آزارشان به نبودن هم.

همین است که هست.

«خوبان با خوبان، بدان با بدان، هیچ با من، چنین و چنان»

فقدان

از فشار فراق قلبم را به دستم می‌فشارم و لبان پاکت نامه را می‌بوسم، اما که هیچ مقصدی ندارد.

ناله‌ای دیگر از دل تنگ

روستا به خاطر بعد مسافت به تبعید‌گاه معروف بود، حال از حال چه گویم که دلم در تبعید آنجاست و اینجا تنم زندانی.

زندگی لبخند هایشان بود و مرگ کابوس های شیرینی است که می‌بینم.
هر صبح الف بر الم و تا شب امتدادش بر سرم.
حق ندارم خاطرهٔ خوب داشته باشم.
حق من نیست.

غلام غمگین غم

خم به ابروی قلم چون می‌شکافد جان کاغذ را

غم در اعماق دلم چون نقش گردد جان کاغذ را

می‌سرایم تا که افزون‌تر شود غم پشت غم، غم را

چون به اهرام ثلاثه برده برده سنگ و هم غم را

غم سرایم رخنه‌وارانه انیس دل کنم غم را

چون به اهرام ثلاثه برده، برده گشته‌ام غم را

هستی اگر پیدا شو، تا کی نباید باشی.