گوشی قدیمی را پیدا کرده‌ام و رمزش در حافظه‌ام گم شده است. حرارت و عرق و عطر، حیات تابستانی. هرکسی نقطه ی ضعفی دارد. نقطه ضعفم را دوست دارم. دنبال زیبایی زندگی گشتن زندگی را ملال آور می‌کند و دنبال زیبایی در زندگی گشتن دل آدم را می‌زند و تعادل می‌شود تردد بین احتمالات مساوی دو اتفاق بد و نیافتادن در آن ها.

گنگ گویی تنها تفریح زندگی‌ام شده است و جماعت دوستان را بالمَنِّ و الاذی آزار می‌دهم برای کسب لذت. تفریحات حرام سالم.

گاهی اوقات برای کردن کاری دلیل کم می‌آورم و می‌دانم که فاصله ی من تا آن کار تنها کمی فلسفه‌ای خلق الساعه ی یک‌بار مصرف است.

اما به خاطر اندک چیزی که فلاسفه ی مسلمان آن را نور می‌نامند که در آدمی می‌ماند و مانع میل آدم به کفر می‌‌شود از خلق چنین فلسفه های اجتناب می‌کنم.

کاغذ هم از دستم خسته شده است. سطر هایش به ستوه آمده‌اند.

آنها که اما می‌گویند هرچه پیش آید خوش آید تا به حال انگار تاس نیانداخته‌اند.

آنقدر لعَلَّ الله گفته‌ام که لبانم لال شده‌اند. الف لیل و لیلة. هزار شب که شد، یک شب هم رویش.

ای کاش هایم را در صندوقچه ی عدم نهاده‌ام و در صندوقچه ی آرزوها را بسته‌ام. این دهر از اولش هم برایم اخته بود. و نه گنجی که برای آن رنجی باشد.

حالم از این نواقص به هم می‌خورد اما بدون همین نواقص هم زندگانی نمی‌چسبد. چقدر تقلای بیهوده و چه افسوس های بسیار.

«مجموع تلاش های خرد»؛ تعریف خوبی برای زندگانی نیست.

هرچه می‌کنم ابتذال تکرار است که اذیتم می‌کند. ابتذال و تکرار و ابتذال تکرار و تکرار ابتذال.

هرآینه سخنم از هرکجا که بیاید نباید بر آن وقعی بیش از جوهرش بدان نهاده شود.

گوشی‌ام را گم کرده‌ام. فعلا یک نوکیای ساده گرفته‌ام و سیم‌کارت سابق را بازیابی کرده‌ام و نشسته‌ام نگاه می‌کنم، ببینم چه می‌شود.

جان خسته‌ام طعمه ی نوازش باد شد. کاغذ خواندن دیگر‌ برایم سنگین است، نوشتن در آن سنگین تر. چند کلمه تر می‌نویسم، خودنویسم خشک خواب است. جوهرش نمی‌آید. بیاید هم جوهر این مغز مدتهاست که خشکیده است. خواندن سخت، نوشتن سخت و طاقتم خم، طاقتم طاق.

کار خیری که با «احمقی؟» یا «یک تخته‌ات کم است؟» همراه نباشد، کار خیر نیست، خرده خیرات تثویبی است.