کنج‌ْنگاه

خندید. سیگارش را از زیر لب درآورد و نگاهی به او انداخت.

- واقعا فکر کردی روانیم؟ هه. هه هه. هه هه هه هه هه...

+...

- احمق اینجا تا آخر عمرم قانونی میرم بالا. نصفشو خوابم نصفشم مورفین تو رگامه.

+ می‌بندنت به تخت، رو زمین می‌کشنت، هفته‌ای یه بار شوک تراپی

- ببین اینو میندازی بالا، دیگه هیچی نمی‌فهمی، دیروز داشتم فکر میکردم خورشید دور ماه می‌گرده یا ماه دور خورشید. عالیه. هنوزم یادم نمیاد. همه چیو فراموش کردم‌.

سیگارش را باز بر لبش گذاشت و محکم تر کشید.

- همینو می‌خواستم...

Pyschtruth

They never want you sane.

They love the literature creates the pain.