الفبا جان هِیَچکافِ پریزاد، فرستادی پیام و کردیام شاد
«ببخشینم» که نظمم رفته بر باد، به نثری مینویسم داد و بیداد
متأسفانه مبتلای آن خرابشده بودیم و هستیم. شهوتِ امکانِ اینکه کسی باشد که مارا بخواند، مارا خانه خراب کرده.
هر روز نشستهام و به ناگاه غمگین میشوم و هرچه بیشتر میاندیشم که علت غمم را بیابم نمیتوانم و باز غمگینتر میشوم.
«سبزیِّ چمن گمگشته در مه، تلخیِّ غمی بگرفته جانم»
هرکداممان گوشهای از دنیا افتادهایم، دوست داشتم در نامهای، روی کاغذ این هارا مینوشتم. حتی الان دارم در لپتاپ اینها را مینویسم که به کاغذ نزدیکتر است تا گوشی.
زیاد به عاقبت این کلمات میاندیشم، میخواهم کسانی که بعد مرگم بخواهند دفترم را بخوانند را فحشکش کنم، اما شهوت این کینه ی غیرلازم هم بخوابد و ما بمانیم و به قول حدادعادل انباشت غمها و غمهای انباشته.
«نیک ببینم که چگونه غمم ،،،،،،، میدرد امعا و حشای تنم
لاجرم امداد بخواهم ز غیب ،،،،،،، چاره نیابم ز عیان نی ز غیب»
این ((از غم نویسی)) هم تلخی و شوریاش مانند آب دریاست.
«يَتَجَرَّعُهُ وَلَا يَكَادُ يُسِيغُهُ...» -ابراهیم،17
«... بخوان از خود بخوان از خود صدایت ناز و شیرین است ،،،،،، خمار تلخی غم این دل رنجور مسکین است»
و اینچنین.
تنها دلخوشی این ایام یاد شما و دوستان و هفتهای یکبار رفتن به روستاست.
حقا که «تیغ کلام نغزشان تیز و تر و ترانه شد ،،،،،،، ریشه ی جان من بزد جان دگر جوانه شد».
فکر کنم این همه خود تضمینی کافی باشد اما مدتی چند است دارم حول خودم میگردم، الله اعلم.
دوستدار شما.