مادربزرگ

"Tu sei la sola al mondo che sa, del mio cuore,

Ciò che è stato sempre, prima d'ogni altro amore"

مقارن این بیتی از پازولینی که کاش نمی‌خواندم، بیتی آمد که به زبانم که کاش نمی‌گفتم، جگرم را بد سوزاند؛ برای مادربزرگم.

نالد ار ناگهان استخوان بر تنت

درد آن برکشم من به جان مادرم

ایستگه یکصدوپنج

ای کاش در آن کلاس (فعْل) می‌توانستم و پیش تو می‌نشستم.

اگر هم نه، کمی نزدیکتر.

اگر هم نه، ای کاش درس های (مفاعلن) بیشتری را به امید دیدار دوباره ی تو می‌افتادم.

حال اما عاشق شده‌ای و زندگی‌ات را به جلو پیموده‌ای.

به چه کارت آیم آخر، تو مرا نه احتیاجی.

منم آن فتاده از جان که به جستجوی جانان، برهم از این و از آن، بشناسدش خیابان، رد اینچنینِ پایی.

تو چو مهر آسمانی که ز دور اثر نمایی، جگرم به آتش آری تو که اخگری و ناری.

اثری ز ماه رویت نه به خاطرم بمانده، سر من سراغ کویت ندهد به دل نشانی.

سر من ز دل ملول و دل من ز او و عاصی، منم آن میان این دو که به دل بیابمت یا که به سر کنم گدایی.

«آشفتگیه» به قول حیدر یغما.

«آشفتگیه» طوری که تابحال نمیدانستم یا قافیه است.

«آشفتگیه» طوری که ناخودآگاه خواستم نوشته‌ام را پیش گوشم بیاورم تا بشنوم بیینم صحیح است یا نه.

«آشفتگیه»...

هیچ‌کاف

الفبا جان هِیَچ‌کافِ پری‌زاد، فرستادی پیام و کردی‌ام شاد

«ببخشینم» که نظمم رفته بر باد، به نثری می‌نویسم داد و بی‌داد

متأسفانه مبتلای آن خراب‌شده بودیم و هستیم. شهوتِ امکانِ اینکه کسی باشد که مارا بخواند، مارا خانه خراب کرده.

هر روز نشسته‌ام و به ناگاه غمگین می‌شوم و هرچه بیشتر می‌اندیشم که علت غمم را بیابم نمی‌توانم و باز غمگین‌تر می‌شوم.

«سبزیِّ چمن گمگشته در مه، تلخیِّ غمی بگرفته جانم»

هرکدام‌مان گوشه‌ای از دنیا افتاده‌ایم، دوست داشتم در نامه‌ای، روی کاغذ این هارا می‌نوشتم. حتی الان دارم در لپ‌تاپ اینها را می‌نویسم که به کاغذ نزدیک‌تر است تا گوشی.

زیاد به عاقبت این کلمات می‌اندیشم، می‌خواهم کسانی که بعد مرگم بخواهند دفترم را بخوانند را فحش‌کش کنم، اما شهوت این کینه ی غیرلازم هم بخوابد و ما بمانیم و به قول حدادعادل انباشت غم‌ها و غم‌های انباشته.

«نیک ببینم که چگونه غمم ،،،،،،، می‌درد امعا و حشای تنم

لاجرم امداد بخواهم ز غیب ،،،،،،، چاره نیابم ز عیان نی ز غیب»

این ((از غم نویسی)) هم تلخی و شوری‌اش مانند آب دریاست.

«يَتَجَرَّعُهُ وَلَا يَكَادُ يُسِيغُهُ...» -ابراهیم،17

«... بخوان از خود بخوان از خود صدایت ناز و شیرین است ،،،،،، خمار تلخی غم این دل رنجور مسکین است»

و اینچنین.

تنها دلخوشی این ایام یاد شما و دوستان و هفته‌ای یکبار رفتن به روستاست.

حقا که «تیغ کلام نغزشان تیز و تر و ترانه شد ،،،،،،، ریشه ی جان من بزد جان دگر جوانه شد».

فکر کنم این همه خود تضمینی کافی باشد اما مدتی چند است دارم حول خودم می‌گردم، الله اعلم.

دوست‌دار شما.

پشیمانم.

می‌دانستم که پشیمان می‌شوم و کردم.

کلماتی که به رنج نوشته بودم را در سطل‌های زباله انداختم و حال طعمی و موهوم مزه‌ای گاه کامم را شیرین می‌کند و چون بقیه‌اش به خاطرم نیست، دوباره تلخ می‌کند آن را. چرا؟ چون دیگران شایسته ی توجه ادبی من نیستند و این را نمی‌دانستم.

« تلخ است اگر مست بنوشد می را

امساک بروزم نه به آسانی‌م است

مــاهی به یکی کـــرم ببازد سر را

نیات بــد شــبه کــرم دامی‌م است »

داغ سرد

... این باد از آن باد است، بر دل بوزد، شعله نیانگیزد

این داغ از آن داغ است، سوزش بگدازد دل و جان، گریه نیانگیزد

آرام بسوزاند، با ناز و طمأنینه، با صبر بفرساید یک ناله نیانگیزد.‌..

بگذار ببینم رخ تو بار دگر یک دل سیرم

که به فقدان تو من صد دل اسیرم

A dot to the point

Till when will you spill the words of pain of yours clumsily on their filled paper.

Brace it you,

Brace your words,

Brace your pain,

It's all for you,

You cannot rid them,

They feel you not,

By their attention, you thrive but,

Buy their attention, you cannot,

Live by them, you do rot,

Leave bye them, is a not,

Spin the pen, for the dot,

Sting the paper, as you might,

Touch your words, as you write,

Leave them never, out of sight.

طاقتم از فراق طاق اما چندبار که رفته‌ام دیده‌ام مزاحمی اضافه‌ام. دوست‌شان دارم. این را چنان که من می‌دانم نمی‌دانند.

از آزارشان به بودنم واهمه دارم. از آزارشان به نبودن هم.

همین است که هست.

«خوبان با خوبان، بدان با بدان، هیچ با من، چنین و چنان»

فقدان

از فشار فراق قلبم را به دستم می‌فشارم و لبان پاکت نامه را می‌بوسم، اما که هیچ مقصدی ندارد.

ناله‌ای دیگر از دل تنگ

روستا به خاطر بعد مسافت به تبعید‌گاه معروف بود، حال از حال چه گویم که دلم در تبعید آنجاست و اینجا تنم زندانی.

زندگی لبخند هایشان بود و مرگ کابوس های شیرینی است که می‌بینم.
هر صبح الف بر الم و تا شب امتدادش بر سرم.
حق ندارم خاطرهٔ خوب داشته باشم.
حق من نیست.