تظاهر

تنفرم از تظاهر را نمی‌توانم به سبک واژه ها و سیاقشان بیان کنم. با تمام توان از آن فرار می‌کنم. نه اینکه فضیلتی باشد و من دنبال ثوابم. نه. تنها می‌خواهم انگاره‌ای واقعی از خود در اذهان داشته باشم که «این را از تو انتظار نداشتیم» را حد الامکان نشنوم.

از آراستن خود برای دیگران بالاجبار، بیزارم. حالم خوب نباشد نیازی نمی‌بینم که خود را بیارایم. این بدان معنی نیست که ژولیده مو و پاره پیرهن و دریده دامن بیرون بروم. حداقل ها را در نظر دارم. بدترین انسان ها در اجتماع هم لایق حداقل ها هستند.

ماسک می‌زنم چون دیگران حق دارند صبح خود را با ندیدن صورت من شروع کنند یا ادامه ی بعد از ظهر خوبی داشته باشند یا شب در آن تاریکی و تتنهایی، در پیاده رو وحشت نکنند.

هرکس با این اجتماع تعاملی دارد و فعل من فعلا این است که در همین حد، در دورترین دوستی نسبت به آن واقع شوم.

برای اینگونه کارهایم هم دلیل ندارم. ان‌شاءالله که خوش طینتی بوده باشد و بس.

Things

The only thing I can do about "things" is just to write about them. Is it the lust of having effect on things or is it just an intinct related to human nature that drives me crazy enough to write about writing and complain about it while I'm writing.

The probabilities are zero. The possibilities are as much as you desire. But where are those desired possibilites which become probable and come True?

Truth is a lie if looked statistically enough and this positivism is enough to drive you from sanity to insanity. [and] if Metaphysics is a lie what else we could do when there isn't any miracle.

There isn't any answer. Don't waste your time. Do what you do.

نهیلیسم پلاس

آدمی فکر می‌کند نکند این معانی‌ای که در زندگی هست برساخته ی ذهن خودش برای قابل تحمل تر کردن زندگی است و یکهو همه چیز پیش چشمش بهم می‌ریزد و بهم می‌خورد.

یکهو افسردگی را، یأس را‌، بیچارگی را با هم دچار می‌شود. تضمینی ندارد زندگی معنی داشته باشد ولی زندگی با تعمق خوبی پوچ می‌نماید. آنطرف را هیچکس ندیده است اما هوای اینطرف را هر روز می‌شود تنفس کرد. متعفن زندان دنیا را. آلودگی آن را. بی‌عدالتی آن را...

زورم به این زندگی نمی‌رسد. تنها چیزی که زورم بدان می‌رسد مورچه است. آن هم دلم نمی‌آید. بندگان خدا هر روز قدم هایشان را می‌شمارند تا تکه‌ای نان بدست آورند و در همین حین تحصیل مال حلال مشروع توسط بنده ی بی مصرف خدا لگد می‌شوند و تمام.

خنده دار است زندگی‌ای که به مویی بند است و لحظه‌ای سکته که کن فیکون شود. که تمام شود به سادگی آب خوردن. خودم را جمع کرده‌ام. هر روزآماده تر از دیروز. منتظر لگد شدن هستم. لگد شدن توسط بنده‌ای بی‌مصرف تر از خودم. دیروز هم لگد شدم و امروز هم و فردا نیز هم لگد خواهم شد.

هرازگاهی من هم لگد می‌کنم ولی مگر این وجدانم می‌گذارد. مانند جنینی به دیواره های دلم لگد میزند. لگد اندر لگدی است این زندگی. همه به هم، همه با هم و همه بر هم لگد است که می‌زنند. خوشبحال دکتر ها.

سرد است. در سرما لگد شدن سخت است. حرص سرما را میخوری، حرص لگد هارا، در سرما نشسته‌ای لگد هایی که خورده‌ای را می‌شماری تا بدانی چند روز دیگر تا موسم افسردگیت فاصله داری. و افسردگی نزدیک تر از لگد هایی است که خورده‌ای.

مورچه شهید لگد است اما من به هلاکت می‌رسم. آدم گاهی مورچه را هم حسرت می‌خورد. آدم گاهی حس می‌کند از مورچه‌ای هم پست تر است...

آرزو

چه می‌شد اگر روزی من استاد دانشگاه شوم؟ چه می‌شد اگر نام من در قرعه کشی درمی‌آمد؟ چه می‌شد فلان شود تا خوشحال تر باشم؟ و...

وقتی نیهیلیسم می‌آید بهتر است با این آرزوی های گوگولی وداع شود زیرا در پوچی دیگر آرزویی نیست.

استاد دانشگاه شوم که چه؟ قرعه کشی را برنده شوم که پول دستم آید که چه؟ فلان شود که بهمان شود که این شود که آن شود که .... که چه؟ً!

این پسوند [که چه] سرآغاز انفعال است. انفعال افراد، انفعال جوامع، انفعال ملت ها. البته قبل تر بحث کردم که در نیهیلیسم انفعال و فعل به یک اندازه و به یک ارزش هستند و هردو پوچ‌اند.

اما فعل «انرژی» می‌خواهد. کاری هم که انرژی بخواهد باید «بیارزد» یا همان «ارزش» داشته باشد. و کاری که پوچ است ارزشش را ندارد.

پس نیهیلیسم می‌کشد. اول روح را و بعد شاید جسم را.

جالب است که ما مرگ روح را آنقدر شیون نمی‌کنیم که مرگ جسم را...