آدمی فکر می‌کند نکند این معانی‌ای که در زندگی هست برساخته ی ذهن خودش برای قابل تحمل تر کردن زندگی است و یکهو همه چیز پیش چشمش بهم می‌ریزد و بهم می‌خورد.

یکهو افسردگی را، یأس را‌، بیچارگی را با هم دچار می‌شود. تضمینی ندارد زندگی معنی داشته باشد ولی زندگی با تعمق خوبی پوچ می‌نماید. آنطرف را هیچکس ندیده است اما هوای اینطرف را هر روز می‌شود تنفس کرد. متعفن زندان دنیا را. آلودگی آن را. بی‌عدالتی آن را...