فرار
کوتاه بگویم. آنچه قسمت است بر سر هوار خواهد شد هرچه قدر هم بدویم محکم تر خواهد خورد. آینده ای که حالش این باشد ترسناک است. میخواهند امید بدهند، بدهند اما امید واهی مانند چاپ اسکناس با پرینتر رنگی است. از سر و رویش معلوم است مایهای نیست. بگذارید آدمی به امید زنده باشد. من این مرگ مستمر را ادامه میدهم تا تمام شوم.
تنها درد ها میتوانند حرکتم دهند. درد جسم و شکم و درد روح و روان. مینویسم با اندک آرایه هایی که از دبیرستان به یادم مانده است و نامشان را نمیدانم. دفتری برای ثبت خاطرات میخواهم مثل دفتری که درد ها را در آن مینویسم با جوهر سیاه. اما دفتر خاطرات حوصله میخواهد و دردی نیست که حوصلهام را یا هرآنچه میخوانندش را حرکت دهد.
حوصله ندارم متون دیگر را بخوانم. هیچ نمیخوانم. اما ممکن است بنویسم و چند بار بخوانم خود را. نه اینکه خودشیفته باشم یا هرچه. برای تکرار درد و حس خوشایند دردی که تلخیاش با شیرینی کلمات آمیخته شده است. چند بار میخوانم و مینویسم.
آتش خواهم زد روزی نوشته هایم را... خودم را میشناسم.