Not a hallucination
+ Am I dre... dreaming? Are you real? Is this some kind of schizophrenia?
- No I don't think so.
+ Can I touch you?
- Yes
+ You're so soft. People don't let me touch them.
+ Am I dre... dreaming? Are you real? Is this some kind of schizophrenia?
- No I don't think so.
+ Can I touch you?
- Yes
+ You're so soft. People don't let me touch them.
اینها را که مینویسم برای من سخت است. میخواستم جان به میان بگذارم دیدم که جانی نمانده. نفس های بیرمق و نایی نا نوا و چشمانی خشک. نمیدانم. دیگر نمیدانم چگونه بنویسم. دیگر سخنانم از ظن خودم هم توجیهی ندارند. مهملات پرت و پلای پراکندهای است. بچهها خواب برایم نگذاشتهاند. شب ها میخوابم خوابشان را میبینم، صبح دلتنگ بیدار میشوم و چای پشت چای انگار دردی را دوا میکند یا مرهمی میشود برای این زخم های پنهان. سال بعد، اگر توفیق موافق باشد، سختتر است. وجدانی را که در بند کرده بودم رها گذاردم تا آتش زند تا غلتی بغلتم تا مایهای باشد برای بیمایه جانم اما آتش سوختم و همان حال افتادم و بیمایه ماندم. حال اوج استیصالی است که نظیرش را نه دیده بودم و نه شهودی. شب است و زمزمه ی شیاطین تنهایی. تار احساسات حساس را مینوازند و دل هایی را میگدازند و بهرهام شده است نیمهای آه از سر سینه و نگاه به تاریک پوچ بیانتها.