بی‌شمار باریکه زخم های قلب

بنگر تنش قلبم که چاک چاک پیوسته است

زخم و دمل آنش اما نگسسته است

بنگر به جروحم ز میان حروفم به نوا و به سوزم

به شکایت و هم به خروش و به جوشم

نه سکوتم و هم نه صدایم

نه وجودم و هم نه عدم نه میانم

به گهی به بر و به گهی به زمینم

به گهی به عیان به گهی به نهانم

نه خطم نه خمم نه به ضلع n و نه به دورم

که دمم به دمم به غمم به سکونم

نه آرزو کنم که بدانم به دل ها چه اسراری‌ست

شوم مرهمی اگر، لقد کفانی آری

ماه

CBeQMrl.md.jpg" />چون باد وزید ابر کنار آمد و مهتاب عیان شد

چاک سیه تکهٔ ابری [ روشن شد و خاموش ]

مهتاب برون آمد و ابر آمد و مهتاب نهان شد

چاک سیه کهنهٔ زخمی [ ذا جان شد و ذی هوش ]

ای ابر مرنجان تن عریان مه خستهٔ ما را

کز این همه پیدا و نهانی [ بی‌جان شد و بی‌روح ]

ای باد به آزار تن ابر مرنجان مه ما را

کز ناقصه آغوشی و مستی [ مجنون شد و مجروح ]

احوال

نقش چه زنم بر تن کاغذ؟ کاین حال و هوا نقش ندارد.

قوری به دم چای و دلپیچهٔ دوران بگرفته‌ست خیالم

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

باز هر نفسی بازدمی چون خس و خار است و بیهوده و درد آور و بر جبر سوار است.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

ای که بگذشتی ∴ به دلم ∴ خاطره گشتی، دیگر چه بخواهی ز جانم.

این قلب اگر چه هماره چو سرایت، اما نتواند که تحمل کند آن «خاطره‌داغ»ت چه رسد گرمی جانت. مرا بگذر و بگذار.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

این باد بهار است ولی سردتر از باد خزان است برایم، چون حامل هرچیز به جز عطر و هوایت.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

آنگونه که صاحب ادب از فاقدی فعل بنالد.

آنگونه که صبرش، صاحب ادب از کلْمهٔ فاقد به سر آید.

آنگونه که صاحب ادب از ناقصی وزن بنالد.

من هم ز تو نالم، من هم ز تو نالم.

ای آه و امانم، ای آه و امانم.

جمله ی «مرا بگذر و بگذار» تضمین از شعر آهنگ (ماهی برکهٔ کاشی)