احوال
نقش چه زنم بر تن کاغذ؟ کاین حال و هوا نقش ندارد.
قوری به دم چای و دلپیچهٔ دوران بگرفتهست خیالم
ای آه و امانم، ای آه و امانم.
باز هر نفسی بازدمی چون خس و خار است و بیهوده و درد آور و بر جبر سوار است.
ای آه و امانم، ای آه و امانم.
ای که بگذشتی ∴ به دلم ∴ خاطره گشتی، دیگر چه بخواهی ز جانم.
این قلب اگر چه هماره چو سرایت، اما نتواند که تحمل کند آن «خاطرهداغ»ت چه رسد گرمی جانت. مرا بگذر و بگذار.
ای آه و امانم، ای آه و امانم.
این باد بهار است ولی سردتر از باد خزان است برایم، چون حامل هرچیز به جز عطر و هوایت.
ای آه و امانم، ای آه و امانم.
آنگونه که صاحب ادب از فاقدی فعل بنالد.
آنگونه که صبرش، صاحب ادب از کلْمهٔ فاقد به سر آید.
آنگونه که صاحب ادب از ناقصی وزن بنالد.
من هم ز تو نالم، من هم ز تو نالم.
ای آه و امانم، ای آه و امانم.
جمله ی «مرا بگذر و بگذار» تضمین از شعر آهنگ (ماهی برکهٔ کاشی)