بنگر تنش قلبم که چاک چاک پیوسته است

زخم و دمل آنش اما نگسسته است

بنگر به جروحم ز میان حروفم به نوا و به سوزم

به شکایت و هم به خروش و به جوشم

نه سکوتم و هم نه صدایم

نه وجودم و هم نه عدم نه میانم

به گهی به بر و به گهی به زمینم

به گهی به عیان به گهی به نهانم

نه خطم نه خمم نه به ضلع n و نه به دورم

که دمم به دمم به غمم به سکونم