دفترم تمام شد و برف باریده. مجبورم امروز در اینجا بنویسم. گاهی دل به کار نمی‌رود و انگشتان نمی‌خواهند حرکت کنند. یک روز طبیعی است، چهل روز قابل قبول است و اما سه سال است که دیگر نمی‌توانم. همین تکه پاره متن هارا هم به همتی مضاعف تقریر می‌کنم. حالی نیست جز بی‌حالی و حالی نیست جز سوگ گذشته و سوز سرمای آینده. آن طوفان را که «آینده» نامیده‌اند، می‌بینی و فقط قادر به تماشای آنی. تقدیر تو آن طوفان است و دست و پا زدنت، دست و پا زدن صید در تور است.

می‌گویند گذشته‌ای وجود ندارد. گذشته گذشته. گذشته تنها کاری که با من نکرده گذشتن است. نگذشته و نه گذشته. رهایم نمی‌کند و نمی‌بخشد. انگار انگلی است به من چسبیده. رهایم نمی‌کند، هیچگاه آرامم نکرده و آرامم نگذارده است. از قرائن پیداست و شواهد همانا همین را گویند که گویی از اول زاده شده‌ام برای تحمل مصیبت های کوچک روزانه.

مصیبت بزرگ ولی یکروزه -بشنوید از من- شرف دارد به مصائب دائم هرچند کوچک. قطرات آبی که هر لحظه بر فرق سر می‌خورند. اوایل بی‌اثر می‌نمایند و بعدا هرچه می‌خورند انگار در حال شکافتن فرق سر هستند.

طولانی‌اش نکنم.

و بر من است تحمل کردن...