زورم به این زندگی نمیرسد. تنها چیزی که زورم بدان میرسد مورچه است. آن هم دلم نمیآید. بندگان خدا هر روز قدم هایشان را میشمارند تا تکهای نان بدست آورند و در همین حین تحصیل مال حلال مشروع توسط بنده ی بی مصرف خدا لگد میشوند و تمام.
خنده دار است زندگیای که به مویی بند است و لحظهای سکته که کن فیکون شود. که تمام شود به سادگی آب خوردن. خودم را جمع کردهام. هر روزآماده تر از دیروز. منتظر لگد شدن هستم. لگد شدن توسط بندهای بیمصرف تر از خودم. دیروز هم لگد شدم و امروز هم و فردا نیز هم لگد خواهم شد.
هرازگاهی من هم لگد میکنم ولی مگر این وجدانم میگذارد. مانند جنینی به دیواره های دلم لگد میزند. لگد اندر لگدی است این زندگی. همه به هم، همه با هم و همه بر هم لگد است که میزنند. خوشبحال دکتر ها.
سرد است. در سرما لگد شدن سخت است. حرص سرما را میخوری، حرص لگد هارا، در سرما نشستهای لگد هایی که خوردهای را میشماری تا بدانی چند روز دیگر تا موسم افسردگیت فاصله داری. و افسردگی نزدیک تر از لگد هایی است که خوردهای.
مورچه شهید لگد است اما من به هلاکت میرسم. آدم گاهی مورچه را هم حسرت میخورد. آدم گاهی حس میکند از مورچهای هم پست تر است...