هر بار باید شخصی دیگر دستش را بیاندازد تا نجاتمان دهد. ما وقتی تنها می‌شویم همدیگر را فلج می‌کنیم. نمی‌دانم ناخودآگاهم با من چه پدرکشتگی ممکن است داشته باشد که چنین زمین گیرم کرده.

شخص دیگری نباشد، افسردگی ادامه دارد. شخص دیگری نباشد حرکتی نیست و اگر بادی باشد، باد گرم است، نبودش بهتر از بودش است.

انسان های کمی می‌شناسم که دکتر باشند، دکتر های کمی می‌شناسم که متخصص باشند، تعداد کمتری از این کم‌ها جراح می‌شوند و شاید هیچ دکتری از این ها را نشناسم که بتواند سینه ی خودش را بشکافد و قلبش را با دست خود بخیه بزند.

افسردگی خود درمانی ندارد. «خود» خود مشکل است.

نیازی به دکتری دیگر دارد. فردی از بیرون. خوب یا بد. هرچه باشد، باشد، بیرون از خود باشد، به نظر کفایت می‌کند.