Note on the certain people with certain blood relations to me

It's so painful. I couldn't understand what xf(x) could possibily mean. if x is the pain and f(x) is the reminder of pain, I can stand one of them, but I am unable to withstand them both. I agreed not to blame them. I had indeed convinced myself it wasn't their fault. I do believe so, by the way, most of now.

But there are times, I find myself imagining their possible excruciatingly hard ending of theirs. My head keeps rupturing them. Oh how beautiful litrature becomes when induced by pain. My head hurts. My head is hurt. Maybe it is not about me.

Maybe my head is the one not forgiving.

Not forgiving me.

انگار رشته رشته ی عصب های مغزم را با استیصال به هم چسبانده باشند.

نه عزمی برای ادامه و نه نیتی برای نبودن.

معلق در میان آسمان تاریک، یک سو رعد و رعشه و یک سو تگرگ و تلاطم و یک سو بی‌نهایتِ بی‌انتهایی از درد های انباشه.

اندکی حرف پس ذهنم ممکن است مانده باشد اما بوی استفراغش را نمی‌توانم تاب بیاورم.

Having seen their faces, the nature has injected perfection in every any each of their pieces.

We are, the embodiment of ugliness in every color and races.

They are the face of beauty, we are parasites, scums and feces.

We are the residue of the time, when the mother nature weakens and appeases.

They are a creation, certainly by a holy hand, we are painted and drawn hasty devil's hand, dirty inks and nasty gazes.

Oh Lord! such a pain, such a sorrow, such a waste of elongated paces.

ناخودآگاهم همواره اذیتم می‌کند، می‌تواند که اگر بخواهد شعر بگوید اما نمی‌خواهد که بتواند بسراید.

«زخم قلبم را قلم نمی‌پوشاند فرط عشقم را جفا نمی‌خشکاند»

نبش قبر

این قساوت اتفاقی نیست.

افسردگیِ اکنون حاصل تلاش افراد بسیاری در زمان های مختلف است.

تقصیر واژه ی خوبی نیست.

اینها برای «عدم» سلامت روانم هرآینه کم نگذاشته‌اند.

دلم محل تدفین احساسات است، قبوری رنگارنگ که دلم را قلعه‌ای سنگی ساخته‌اند.

من مانده‌ام و احساسات گم‌نامی که هیچگاه آنها را نداشته‌ام اما محل دفنشان دل من است.

از این قبر تا قبر دیگر تنها یک بوی خاک باران خورده فاصله است.

ذرات اینجا بوی مرگ می‌دهند.

اما نه اینکه خبری از خود مرگ در میان باشد، تنها تهدیدی مزمن که در هوا معلق مانده است.

Qualcosa

Non ho potuto scrivere per dei mesi.

Ora io ho un'altra lingua sulle mani ma non posso parlare bene in essa perchè non posso provare troppo.

Perchè e perchè. Sempre. Stiamo cercando una ragione razionale per i nostri problemi e non esiste.

Mi dispiace ma è vera.

Io sono molto stanco. Dio aiutarmi.

گوشی قدیمی را پیدا کرده‌ام و رمزش در حافظه‌ام گم شده است. حرارت و عرق و عطر، حیات تابستانی. هرکسی نقطه ی ضعفی دارد. نقطه ضعفم را دوست دارم. دنبال زیبایی زندگی گشتن زندگی را ملال آور می‌کند و دنبال زیبایی در زندگی گشتن دل آدم را می‌زند و تعادل می‌شود تردد بین احتمالات مساوی دو اتفاق بد و نیافتادن در آن ها.

گنگ گویی تنها تفریح زندگی‌ام شده است و جماعت دوستان را بالمَنِّ و الاذی آزار می‌دهم برای کسب لذت. تفریحات حرام سالم.

گاهی اوقات برای کردن کاری دلیل کم می‌آورم و می‌دانم که فاصله ی من تا آن کار تنها کمی فلسفه‌ای خلق الساعه ی یک‌بار مصرف است.

اما به خاطر اندک چیزی که فلاسفه ی مسلمان آن را نور می‌نامند که در آدمی می‌ماند و مانع میل آدم به کفر می‌‌شود از خلق چنین فلسفه های اجتناب می‌کنم.

کاغذ هم از دستم خسته شده است. سطر هایش به ستوه آمده‌اند.

آنها که اما می‌گویند هرچه پیش آید خوش آید تا به حال انگار تاس نیانداخته‌اند.

آنقدر لعَلَّ الله گفته‌ام که لبانم لال شده‌اند. الف لیل و لیلة. هزار شب که شد، یک شب هم رویش.

ای کاش هایم را در صندوقچه ی عدم نهاده‌ام و در صندوقچه ی آرزوها را بسته‌ام. این دهر از اولش هم برایم اخته بود. و نه گنجی که برای آن رنجی باشد.

حالم از این نواقص به هم می‌خورد اما بدون همین نواقص هم زندگانی نمی‌چسبد. چقدر تقلای بیهوده و چه افسوس های بسیار.

«مجموع تلاش های خرد»؛ تعریف خوبی برای زندگانی نیست.

هرچه می‌کنم ابتذال تکرار است که اذیتم می‌کند. ابتذال و تکرار و ابتذال تکرار و تکرار ابتذال.

هرآینه سخنم از هرکجا که بیاید نباید بر آن وقعی بیش از جوهرش بدان نهاده شود.

گوشی‌ام را گم کرده‌ام. فعلا یک نوکیای ساده گرفته‌ام و سیم‌کارت سابق را بازیابی کرده‌ام و نشسته‌ام نگاه می‌کنم، ببینم چه می‌شود.