گوشی‌ام را گم کرده‌ام. فعلا یک نوکیای ساده گرفته‌ام و سیم‌کارت سابق را بازیابی کرده‌ام و نشسته‌ام نگاه می‌کنم، ببینم چه می‌شود.

جان خسته‌ام طعمه ی نوازش باد شد. کاغذ خواندن دیگر‌ برایم سنگین است، نوشتن در آن سنگین تر. چند کلمه تر می‌نویسم، خودنویسم خشک خواب است. جوهرش نمی‌آید. بیاید هم جوهر این مغز مدتهاست که خشکیده است. خواندن سخت، نوشتن سخت و طاقتم خم، طاقتم طاق.

کار خیری که با «احمقی؟» یا «یک تخته‌ات کم است؟» همراه نباشد، کار خیر نیست، خرده خیرات تثویبی است.

Not a hallucination

+ Am I dre... dreaming? Are you real? Is this some kind of schizophrenia?

- No I don't think so.

+ Can I touch you?

- Yes

+ You're so soft. People don't let me touch them.

حال سخت به فارسی سخت‌تر

اینها را که می‌نویسم برای من سخت است. میخواستم جان به میان بگذارم دیدم که جانی نمانده. نفس های بی‌رمق و نایی نا نوا و چشمانی خشک. نمی‌دانم. دیگر نمیدانم چگونه بنویسم. دیگر سخنانم از ظن خودم هم توجیهی ندارند. مهملات پرت و پلای پراکنده‌ای است. بچه‌ها خواب برایم نگذاشته‌اند. شب ها می‌خوابم خوابشان را می‌بینم، صبح دلتنگ بیدار می‌شوم و چای پشت چای انگار دردی را دوا می‌کند یا مرهمی می‌شود برای این زخم های پنهان. سال بعد،‌ اگر توفیق موافق باشد، سخت‌تر است. وجدانی را که در بند کرده بودم رها گذاردم تا آتش زند تا غلتی بغلتم تا مایه‌ای باشد برای بی‌مایه جانم اما آتش سوختم و همان حال افتادم و بی‌مایه ماندم. حال اوج استیصالی است که نظیرش را نه دیده بودم و نه شهودی. شب است و‌ زمزمه ی شیاطین تنهایی. تار احساسات حساس را می‌نوازند و دل هایی را می‌گدازند و بهره‌ام شده است نیمه‌ای آه از سر سینه و نگاه به تاریک پوچ بی‌انتها.

رشته خونی که کش آمد

انگشتانش را جمع کرد. دستش را در دهانش انداخت تا قی کند.

نیامد.

پشیمان شده بود اما نمی‌ترسید.

‌آن همه دوا اگر توان کشتنش را داشت، حال، آب دهانش جاری نمی‌شد.

انگشتش را به گوشه ی دهانش انداخت و بالا آورد و به رشته ی نازک آویزان از دهانش زیر نور اتاق خیره شد.

دوباره به زور آرنج ایستاده نشست.

به جلو خیره شد.

با دهانش ریه هایش را تهویه کرد.

به دستانش نگاه کرد.

همه چیز سر جایش بود. خیالش راحت شد.

می‌خواست دوباره بخوابد که رشته‌ای قرمز رنگ، آویخته از دهانش دید.

با انگشت اشاره، ته توپ مانند رشته را گرفت و درازتر کرد.

رشته خونی که کش آمد.

بویش کرد.

دست دیگرش را به انگشت اشاره‌اش زد و رشته‌ای دیگر از رشته ی تازه آویخته، آویخت.

زبانش را درآورد و رشته را قطع کرد.

خندید.

خوشش آمد.

رشته ها را پی در پی می‌کشید و می‌برید.

آنقدر کرد تا خسته شد.

دراز کشید.

خوابید.

Sudden Saddness

For a mere moment -as expressively regular as my regular expressions- I was devastated.

They, the saddness as plural as ever, get you when you least expect any.

How contemptuous and pathetic life could get you in no moment of a single frequent of an eyelid.

It reminds you what you have desperately forgotten with all this attempts of your shattered will.

Your true self.

ناگزیر ناگریز

چشمانی نیمه‌جان و دستانی بسته و جوارحی خسته و قلبی که تاب تپیدن ندارد.

اما سری پر از افکار گاه و بی‌گاه کافی است تا این خستگان را اجبار به تحرک کند.

کنج‌ْنگاه

خندید. سیگارش را از زیر لب درآورد و نگاهی به او انداخت.

- واقعا فکر کردی روانیم؟ هه. هه هه. هه هه هه هه هه...

+...

- احمق اینجا تا آخر عمرم قانونی میرم بالا. نصفشو خوابم نصفشم مورفین تو رگامه.

+ می‌بندنت به تخت، رو زمین می‌کشنت، هفته‌ای یه بار شوک تراپی

- ببین اینو میندازی بالا، دیگه هیچی نمی‌فهمی، دیروز داشتم فکر میکردم خورشید دور ماه می‌گرده یا ماه دور خورشید. عالیه. هنوزم یادم نمیاد. همه چیو فراموش کردم‌.

سیگارش را باز بر لبش گذاشت و محکم تر کشید.

- همینو می‌خواستم...

Pyschtruth

They never want you sane.

They love the literature creates the pain.