انگشتانش را جمع کرد. دستش را در دهانش انداخت تا قی کند.

نیامد.

پشیمان شده بود اما نمی‌ترسید.

‌آن همه دوا اگر توان کشتنش را داشت، حال، آب دهانش جاری نمی‌شد.

انگشتش را به گوشه ی دهانش انداخت و بالا آورد و به رشته ی نازک آویزان از دهانش زیر نور اتاق خیره شد.

دوباره به زور آرنج ایستاده نشست.

به جلو خیره شد.

با دهانش ریه هایش را تهویه کرد.

به دستانش نگاه کرد.

همه چیز سر جایش بود. خیالش راحت شد.

می‌خواست دوباره بخوابد که رشته‌ای قرمز رنگ، آویخته از دهانش دید.

با انگشت اشاره، ته توپ مانند رشته را گرفت و درازتر کرد.

رشته خونی که کش آمد.

بویش کرد.

دست دیگرش را به انگشت اشاره‌اش زد و رشته‌ای دیگر از رشته ی تازه آویخته، آویخت.

زبانش را درآورد و رشته را قطع کرد.

خندید.

خوشش آمد.

رشته ها را پی در پی می‌کشید و می‌برید.

آنقدر کرد تا خسته شد.

دراز کشید.

خوابید.