انگار رشته رشته ی عصب های مغزم را با استیصال به هم چسبانده باشند.
نه عزمی برای ادامه و نه نیتی برای نبودن.
معلق در میان آسمان تاریک، یک سو رعد و رعشه و یک سو تگرگ و تلاطم و یک سو بینهایتِ بیانتهایی از درد های انباشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۴ ساعت 11:33 توسط هو
|