انگار رشته رشته ی عصب های مغزم را با استیصال به هم چسبانده باشند.

نه عزمی برای ادامه و نه نیتی برای نبودن.

معلق در میان آسمان تاریک، یک سو رعد و رعشه و یک سو تگرگ و تلاطم و یک سو بی‌نهایتِ بی‌انتهایی از درد های انباشه.