تازه آمده ام. نمی‌دانم اینجا چگونه کار می‌کند. یک نفر می‌گوید. خب معلوم است روی نوشته ی جدید کلیک میکنی هرچه می‌خواهی می‌نویسی. می‌پرسم ثبت را بزنم چه خواهد شد؟ آن نفر می‌گوید خب ثبت می‌شود. می‌پرسم چه می‌شود که می‌شود؟

می‌گوید اه! فلسفی‌اش نکن. و می‌گویم اتفاقا آمده‌ام اینجا فلسفی‌اش کنم.

آنقدر چرا ها زیادند که نمی‌دانی کدام چرا ها را برگزینی تا عمرت تمام نشوند.

هرکسی هم از ظن خود چرا را که می‌پرسد خود را ملزم می‌داند که حتما پاسخی نیز دهد. اگر ندهد که خیط می‌شود.

اسمش را می‌گذارد فیلسوف و در مورد چیزی که نمی‌داند چیست شروع می‌کند نوشتن. هرگاه به سوالی می‌خورد با خود قماری کرده و پاسخی می‌دهد، چشمش را که به هم می‌زند می‌بیند با هر جواب تنها سوالات بیشتر می‌شوند. اگر برای سوال پول بدهند که خوب است و إلّا مشقت است و زحمت. فیلسوف می‌پرسد اصلا چرا پول خوب است؟ چون با پول آدم می‌تواند غذا تهیه کند. حال چرا باید غذا تهیه کند؟ برای اینکه «بقایش» تضمین شود. چرا بق... . صبر کن فیلسوف! این سوال را نپرس. یک قدم تا پوچی مانده‌ای.

کلا فلسفه آدم را غرق می‌کند و پوچی اجتناب ناپذیر می‌نماید چون «نمی‌دانیم».

حال سوال این است که: خب ندانیم! چرا به «پوچی» می‌رسیم. چرا به «معنا» نمی‌رسیم. چرا فکر می‌کنیم که چیزی که «نمی‌دانیم» لزوما «نیست»؟!

سوال خوبی است. فیلسوف نیستم. پس جوابی ندارم...